گفتند سرِ سجده کجا رفته حواسَت؟ شه ی سیال من ای دوست، کجا نیست؟!*

درخواست حذف این مطلب

گاهی، در اشیای اطرافم، در ترک های دیوار، در طرح و نقوش روی قالی، در سایه های روی ک نت ها، در چین و شکن لباس های آویخته از رخت آویز، در بافت طرح چوبی مواج کمددیواری ها، در هرچیزی که بشود، برای خودم دوست پیدا می کنم و این دوست های بامزه ام را خیلی دوست دارم! درست مثل دوست های مورچه ای دوران کودکی ام!

خدا خودش مرا ببخشد، امروز هم درحال هم صحبتی با خودش بودم که ناگهان، دو دوست پیدا ؛ دو دوست متحیر!!! اگر خیال کردید که آنقدر در تخیل به سر می برم که ازشان درمورد تحیرشان بپرسم، باید بگویم که اینطور نیست، اما خب آنقدر در تخیل به سر می برم که آن ها را به عنوان دوستانی که برای شنیدن از تجربه های این روزهای من اینجا هستند، ببینم و البته آنقدر در تخیل به سر می برم که بعد از فراغت از تخلیه حرف هایم، کمی باهم موسیقی گوش دهیم و کمی برایشان بنوازم و بعد هم باهم ببینیم و چای بنوشیم!!!
نمی دانم! شاید هم این چهره های متحیر با آن دهان باز و چشم های از حدقه درآمده، علتش حواس پرتی ها و خیالبافی های عجیب من بوده باشد!


*عنوان از سعید طلایی