شماره ۲۳۸

درخواست حذف این مطلب

فکر می کنم یک چیزهایی در وجود آدم هست که یک روز ته می کشد، دلم می خواهد خوش بینانه نگاه کنم، بهتر است اینطور بگویم که یک چیزهایی در وجود آدم هست، که وقتی ته می کشد، باید صبر کنی، تا دوباره بجوشد، تا دوباره جوانه بزند، فکر می کنم تنها چیزی که آزاردهنده است، این باشد که فصل مشخصی ندارد، زمانش را نمی شود دانست، نمی شود که روی دیوارها خط کشید و هر روز که می گذرد، خطشان زد و هی شاد شد که روز موعود نزدیک است؛ این انتظار که روز موعودش را نمی دانیم، کمی آزاردهنده است. حالِ اکنونِ من طوری ست که وجه آزاردهنده ی این نوع انتظارها را می بیند، اما اکنون، برع گذشته، اطمینان دارم، حالٍ دیگرم، وجه زیبا و شیرین آن انتظارها را هم خواهد دید. می نویسمش که در خاطرم بماند: که دوباره روز دیدن وجه هیجان انگیز و شیرین آن انتظار هم می رسد، که روز جوانه زدن آن چیزها هم می رسد، که اصلا رسیدن مهم است مگر؟! اصلا کمی بنشین، مگر قرار است چه شود؟! عجله ای نیست! بنشین! بالا ه آن چیزها هم می جوشد، تا وقتی بجوشد، چای می نوشیم و گپ می زنیم و می خندیم، اصلا به فرض محال، نجوشید هم نجوشید، به کتف چپمان! عوضش کلی خندیدیم و چای نوشیدیم...