دل من در دل شب، خواب پروانه شدن می بیند...

درخواست حذف این مطلب

سر خودم را شلوغ کرده ام، آنقدر که فرصتی برای هیچ تفریحی ندارم، آنقدر که حتی مدتی ست غم غروب را هم حس نمی کنم، نمی دانم کدام یک از روزهای پرکارم بوده است! آنقدر که صبح ها که بیدار می شوم و راه می افتم، هنوز شب است، شب ها که برمی گردم، باز هم شب است؛
این فاصله ی نور دار روز را هم غالباً در مکان های بسته ای به نام کارگاه و کلاس و غیره هستم، این روزها، نور را کم تر می بینم، این روزها، چهره ها را با سایه و تاریکی تشخیص می دهم و به خاطر می سپارم؛

به گذشته فکر می کنم، به کودکی ام، حتی به همین چند سال قبل، یادم می آید که شب ها را دوست نداشتم، که بخش اعظم احساسات ناخوب و دوست نداشتنی و ترسناک من، شب شروع می شد، که شب ها برایم یادآور خاطرات و لحظات زیبایی نبوده است؛
که فضای متشنج در شب اتفاق می افتاد، که زمان تفریح رفتن مان، «به اجبار زمانه» همیشه ی خدا شب بود، که وقتی همه خواب بودند و من بیدار، وحشتناک ترین خیال بافی ها و موجودات در شب به من، هجوم می آوردند، که آن مسیر مستقیم و خلوت کنار اتوبان که در روز از دلخواه های روزگار است برای چشم بسته قدم زدن، در شب از خلوت ترین و تاریک ترین و دلنخواه ترین های روزگار بود.

یادم می آید آن شب زیر نور ماه، گفت درست می شود.
دمغ و دلگیر و خسته بودم، جواب دادم عمری ست که این را می گویم، دیگر بعید می دانم.
حالا که حالم بهتر از گذشته است، در ذهنم تکرار می شود: درست می شود...

حالا، مسیر کنار اتوبان را چراغ زده اند و این نور تازه، امنیت می دهد.
حالا دیگر چندان تفریحی نمی رویم، اما جبر زمانه هم زورش کمتر شده است.
حالا فضای متشنج شب کمتر است و شاید در طول روز باشد و خب راستش تقصیر شب بی نوا نبوده است!
حالا شب ها یا از خستگی زیاد، زود خوابم می برد و یا وقتی هم که همه خوابند و من بیدار، دیگر موجودات ترسناک به من هجوم نمی آورند و خیال های ترسناک را هم به محض آمدنشان، دور می رانم! نه به این سادگی که بگویم دور می رانم و آن ها هم واقعا دور رانده می شوند، نه! اما خب در هر حال، من عملیات دور راندن را انجام می دهم و از این بابت برای خودم و تلاشی که می کنم، احترام قائلم!!

مسیر مستقیم کنار اتوبان را قدم می زنم، این بار به جای چشم بسته قدم زدن، به ماه خیره شده ام...
خیره شدن به ماه، خوب هایی را در یادم جاری می کند، که طعم شیرینی دارد...
این روزها که نصف روز، شب است، به شب ها فکر می کنم

و حالا به گمانم شب ها را هم دوست خواهم داشت...


*عنوان: حمید مصدق